شب باشد و سكوت و خواب
يكباره فرياد و هاي و هوي و بيداري و غضب
صبح مي شود
زندانبان سرش درد مي كند براي كتك زدن
آنكه بر در مي كوبد كيست؟
نفس ها آزاد مي شوند
كودك همسايه بود
مادرش بي نفس شده بود
تو مسخره من اشك
او ما ترور شوك گرداب
مرحوم سبز پايان
راست مي گويم
دلم برای پدرم تنگ می شود هر از گاهی
چشمانم را باز می کنم
و باز می خوابم بدون لالایی
شنیدم شنیدم شنیدم
امروز از استادم پرسیدم
آقای ربیعی: هر چه سریعتر به بک روانپزشک مراجعه کنید
شما توهم شنوایی دارین
سالهاست فرهاد به خواب شیرین رفته است.....
به من گفتند و گریستم
تمام شد...........
من عشق تو
تولد خونه مادر
شب سکوت تنها
صبح تو سلام
بیدار زمین ساعت
پاییز خش خش قدم
زمستان ........ .......
شانزده و سی دقیقه غروب می کند
همین..........
آرزوهایمان برگ تر از برگ
نفس ها هر لحظه سردتر
صورت ها هر دم زردتر
و پیش رویمان تنها یک چیز است....
زمستانی سرد